خرید بک لینک
فکر نمی کردم دوباره روی این میز بشینم .... از اون روز های سخت و طاقت فرسا تا امروز..... فکر نمی کردم دوباره دلم بخواد اتاقم رو تا حدی مرتب کنم که دوباره روی این میز سبز بزرگ بشینم ......و دوباره این جا نشسته ام ..... حالا افکار قدیمی هنوز هم دور و برم می چرخن با این تفاوت که آرزو هام بیشتر شدن و دسترسی بهشون خیلی خیلی سخت تر به نظر می رسه ......حالا خیلی می ترسم ...... می ترسم هر چی که حتی به دست آوردم رو دوباره از دست بدم ..... یه روز بلند شم از خواب و بفهمم که همه اش خواب بود و روز ها بد و بد تر پیش برن ......اگر همه اش خواب باشه چی کار می کنی؟ ...... بلند می شی و می گی چه خواب خوبی بود؟ ..... سعی می کنی بهش برسی؟ ...... اگه بهشون نرسی چی؟ ...... اگه دونه دونه همه چیز رو از دست بدی چی؟ .......اون نقطه ای که آدم می گه الان دیگه آخر آخره شه کجاس؟ ...... واقعا حق داریم فکر کنیم فردی که حتی افکارش رو نمی دونیم ضعیف بوده؟ ...... حق داریم اصلا در موردش فکری بکنیم؟ .......من اگر آرزو هام رو از دست بدم جام کجاست؟ ...... آیا باز هم می تونم بدون این که به انتها فکر کنم ادامه بدم؟ ......آخرش کجاست؟ .......

برچسب: نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 14:19

نزدیک غروب بود... هوا گرفته و گرم بود..... خورشید.... خورشید اما همچنان خودنمایی می کرد ..... می دانست بعد ها وقتش را ندارد ..... زمستان پیش رو بود ...... زمستان همیشه نگران کننده نبود اما او این بار خوب می دانست که زمستان پیش رو و زمستان های بعد و بعد تر سخت و سخت تر خواهند بود.....دخترک خورشید را نگاه می کرد و با خود فکر می کرد که این همه تلاش برای تولید گرما، برای چیست؟ ...... برخلاف خورشید آینده برایش ناپیدا بود ....... دخترک فقط زمین هزار متری رو به رویش را می دید و کارهایی که شاید برای آینده اش بخواهد انجام دهد ...... همان شب بعد از کلی فکر کردن نوشته بود:"می دانی یکی از زیبا ترین حس های دنیا چه زمانی است؟تا به حال شده بتوانی دور خودت بچرخی؟ ..... چند دور؟ ..... ده دور؟ ..... پنج دور؟ ..... کمتر؟ ..... دیده ای اسکیت باز ها را که دور خودشان می چرخند؟ ..... می توانی بشماری چند دور؟ ..... با چه سرعتی؟ .....به نظر من زیبا ترین حس دنیا را می تواند داشته باشد ...... هنگامی که می چرخی تمام دنیا به دورت می چرخد ..... انگار خودت ایستاده ای و همه چیز از دورت می گذرد ..... من را یاد زمان می اندازد .... می توانم خوب درک کنم گذشتنش را ..... و حس خوب دیگرش دیدن رنگ هاست انگار که همه چیز در هم است ...... و تو نمی توانی درک کنی که کدام رنگ است که کجا قرار دارد ...... انگار هر ک

برچسب: نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 14:19

من دلم میخواست تو باشی تا ابد.... همیشه.....اما.... اما انگار دنیا نمیخواهد اجازه دهد..... بعضی وقت ها هر چه قدر هم که تقلا میکنم باز هم نمیشود.....من دلم میخواست یک روز موعود بیاید حداقل یکی مان لباس آرزو را بپوشد.....اما انگار باز هم دنیا خواب های دیگری برایمان دیده که انقدر نمیشود.....تو میگویی نمیخواهم..... و من زار میزنم..... من هم نمیخواهم این را تو بهتر میدانی.....  اما پس چرا؟.....کاش هنوز هم روز ها مثل قبل بودند..... کاش من حس نمیکردم که گذشته نزدیک به تکرار شدن است..... کاش نمیترسیدم از آینده..... کاش.....خیلی شب ها دلم میخواهد زودتر برسد..... خیلی شب ها دلم میخواهد اصلا زمان متوقف شود و من تا ابد گریه کنم به حال این روزهایم....کاش میشد یکبار دنیا دست بردارد از امتحان کردن......من طاقت امتحان ندارم..... میترسم..... میترسم از عاقبت امتحانم..... من دیگر همان دختر سابق نیستم..... دیگر توان این چیزها را ندارم......

برچسب: نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 14:19

صفحه بندی