فکر نمی کردم دوباره روی این میز بشینم .... از اون روز های سخت و طاقت فرسا تا امروز..... فکر نمی کردم دوباره دلم بخواد اتاقم رو تا حدی مرتب کنم که دوباره روی این میز سبز بزرگ بشینم ......و دوباره این جا نشسته ام ..... حالا افکار قدیمی هنوز هم دور و برم می چرخن با این تفاوت که آرزو هام بیشتر شدن و دسترسی بهشون خیلی خیلی سخت تر به نظر می رسه ......حالا خیلی می ترسم ...... می ترسم هر چی که حتی به دست آوردم رو دوباره از دست بدم ..... یه روز بلند شم از خواب و بفهمم که همه اش خواب بود و روز ها بد و بد تر پیش برن ......اگر همه اش خواب باشه چی کار می کنی؟ ...... بلند می شی و می گی چه خواب خوبی بود؟ ..... سعی می کنی بهش برسی؟ ...... اگه بهشون نرسی چی؟ ...... اگه دونه دونه همه چیز رو از دست بدی چی؟ .......اون نقطه ای که آدم می گه الان دیگه آخر آخره شه کجاس؟ ...... واقعا حق داریم فکر کنیم فردی که حتی افکارش رو نمی دونیم ضعیف بوده؟ ...... حق داریم اصلا در موردش فکری بکنیم؟ .......من اگر آرزو هام رو از دست بدم جام کجاست؟ ...... آیا باز هم می تونم بدون این که به انتها فکر کنم ادامه بدم؟ ......آخرش کجاست؟ .......
برچسب:
نویسنده: بهار پارسامنش
تاريخ: سه
شنبه
24 بهمن
1396 ساعت: 14:19